تبليغاتX
خر رسید...زیبا و قوی

انجمن الكلي هاي بي نام و نشان

 

 

 

چند نفر سر جاشون پا به پا مي شن. نور كمه. گرماي شكم وار و مرطوب... رنگ قرمز... صداي طپش قلب... طعم شور خون... بوي نفس انسان... موهاي خيس و بلند... درد. نمي شه نفس كشيد... انگار شيرجه زدي و هنوز زير آبي. چيزي مفهوم نيست. انگيزه اي واسه اومدن به سطح آب، نه، جريان آب مي بَرَدت...

***

-        من چيزيو شروع نكردم، اتفاقي بود كه تو زندگيم افتاد...

صداي سوت كتري.

-        اوووو... باشه من همه ي اينا رو قبول دارم ولي يه نگاهي به خودت بنداز... چيزي از اوني كه ميشناختم باقي نمونده... همشو تو قمارت باختي... تو مسخ شدي. هر چي كه جمع كرده بودي ، دادي. من ميگم چرا همه ي پولتو رو يه اسب گذاشتي؟ مي فهمي چي مي گم؟ همه چيتو... حالا كه اسبت باخته ... حالا كه همه چيو فهميدي... زير صفري...

***

جعبه خالي دستمال تو دستشه. ب باهاش دست نمي ده. سراسيمه: " اوه اوه...چه افتضاح ! ... يه نگاهي تو آينه بنداز، انگار جزامي چيزي گرفتي..."  درو ميبنده و كنار آتيش شروع به ور زدن مي كنه. انگار كه كار درمان الفو تموم كرده. 

-        آخه پسر اين چه بازي بود كه شروع كردي؟ هيچ خوشم نيومد...

الف ، بي توجه ،داره در دستمال جديديو باز مي كنه .

 

-        تو يادته من كجا وايستاده بودم؟ چه غلطي مي كردم؟ اصلا چه اهميتي داشت... فرداش  صبح كه از خواب بيدار شدم اتفاق عجيبي افتاد. نمي دونستم چيكار بايد بكنم. يادم نمي اومد. همه چي گم شده بود. همه ي سر نخا. تا اينكه جيم درو باز كرد و اومد تو و بدون مقدمه گفت اين چه لجني كه توش غوطه وري. شروع كرد به تر و تميز كردن خونه. من همينطور مبهوت حركاتش بودم.  من ديگه، من ديروز نبود. مي گي باس چيكار مي كردم؟ انگار مي رقصيد. مث زنايي مي رقصيد كه آخر شب تو كافه هاي پايين شهر، ديگه هر چي دارن رو مي كنن ... ديدي؟ ... از ته دل... آخرين تيراي تركش ... حتي اسمم يادم نبود. بهم گفت يه كم هيزم بيار داره سرد مي شه. منم پاشدم و رفتم و كلي هيزم شكستم. طوري كه انگار تموم رسالت زندگيم، شكستن هيزم بود... چي مي گي بهش؟ برگشتن به آغوش مادر؟ حيات دوباره؟ تركيدن  "من "؟ ليبيدوي كپك زده؟ محو شدن در ديگري؟ زنداني با اعمال شاقه؟ ولي هر چي بود تازه بود و دوس داشتني... ب ، نه ماه كه تكميل شه، بچه به دنيا مي آد... چه بخواي و منتظرش باشي و چه نه...

دوباره برف باريدن مي گيره. بي صدا. الف سيگار آتيش زده ولي بش پك نمي زنه.

-        خب آره... دُرُس مي گي ولي ادامه دادن و ندادنش دست تو بود. پا به پا اومدن يا غرق شدن؟ انتظار بيشتري داشتم ازت... ولي تو ريدي... با اوني كه مي خوام باشي خيلي فاصله داري... حتي با اوني كه خودت مي خواي... تازه در مورد جيم هيچي نمي گم...

***

براي خودش يه چايي مي ريزه و كنار آتيش ولو مي شه. پالتوش هنوز تنشه. الف دوباره پشت ميز نشسته و دوباره به دو كاج برفي نگا مي كنه.

-        چي جمع كرده بودم؟ يه مشت آت و آشغال كه حتي اجازه نمي دادند درست راه برم... مي دوني، باختنم هم با شكوه بود... نمي دونم... باخت... سراشيبي... سقوط... فرو رفتن... هر چي كه بود،لازم بود. همونجوري بود كه انتظار داشتم. محكم اما با نرمي و ظرافت. يه شكست اصيل. نمي خوام جر بزنم ولي باختنم لذت بخش بود. بدون اينكه اراده كنم شروع شد و بدون اراده من تموم. انگار از قبل مي دونستم... تصوير آخر هر روز و هر شب با من بود... حتي چهره ي اون يارو... مي دونم... جاي اين ضخم براي هميشه روي روحم مي مونه... دُِِرُس همونجايي زد ، كه بايد مي زد... ناك اوت... لعنتي!

 

اشكاي الف روي صورتش سر مي خورن. جعبه ي دستمال هنوز تو دستشه. سيگارشو فراموش كرده. ب ،با دهان باز، به فنجونش نگا مي كنه. مطمئن نيست اون جسم شناور روي چاييش حشره ست يا پوره ي چايي. جيم مثل هر عاشقونه ي كلاسيك ديگه اي ، تو يه روز برفي با يه چمدون و يه كلاه روي سرش ، تو ايستگاه به انتظار قطار ايستاده. يه مرد عينكي از دور دست تكون مي ده. 

***

نمي شه گفت خوشحالن يا افسرده، ... سر جاشون واستادن و برف سر شونه هاشونو نمي تكونن. حتي نمي شه گفت زندن يا مرده ، چه حيات شگفت انگيزي ...

-        تو هنرپيشه يه تئاتر بودي. اونم همينطور... حالا ديگه اجراي اين تئاتر تموم شده. ديگه كسي واسه ديدنش نمي آد. يالا ديگه... بايد گريم رو پاك كرد و رفت خونه. تا اينكه يكي زنگ بزنه و بگه توي يكي از اون عاشقونه هاي اشك در آر بازي مي كني يا نه؟ ... همينطوري واستادي رو صحنه و به عشق از دست رفتت ... بسه ديگه... نگا كن همه رفتن... حتي عشقت... ببينم تو اين مدت كي پول بيليط جمع مي كرد؟!

 

الف سرما خورده و دماغش كيپه . تو اتاق  بوي گچ نم خورده مياد. زمستون پر برفيه.  مثه هر روز، بازم آسمون ابريه. رو صندلي پشت ميز نشسته و از پنجره به دو درخت كاج برف گرفته نگاه مي كنه. صداي سوختن چوب و غار غار كلاغا... بجز اونا كس ديگه اي اون دور و ور نيست.

 

 

روي همه چيز برف نشسته. زمستون سختي پيش روست.

+ نوشته شده توسط منوچهر در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 20:55 |

چون کوه ها

                        با همانِ تنهایان

 

... بی سابقه بوده است.

تعداد تلفات در انفجار ساختمانی در مناطق جنوبی شهر به 45 نفر رسید. تا این لحظه هیچ تشکیلاتی مسولیت این حمله تروریستی را به عهده نگرفته است. بنا بر گزارش خبرنگارانی که به محل حادثه اعزام شده اند ، عملیات اطفا حریق پایان پذیرفته و امدادگران در حال خارج ساختن اجساد از زیر آوار هستند.

پژوهشگران با انجام آزمایشات مختلف بر روی پوست خیار دریافتند ...

***

تو کافه نشسته بودند ، چله تابسوون بود.

-         ... نه میل به با هم بودن. آره من تنها ترین مرد زمین بودم. مث اینکه قرار بود تموم عمرمو تنها سر کنم. نه... اونقدرا رومانتیک نیستم ولی این تقدیر من بود. چن دفه سعی کردم تا اینکه بالاخره فهمیدم نمیشه شکستش داد. سنگ بزرگی بود که افتاده بود تو رودخونه م. فکرشم نمی کردم. زورم بهش نمی رسید ، به همین راحتی. تا اینکه باهاش کنار اومدم. قبول کردم. و تازه اون موقع بود که چشام باز شد و تونستم ببینم که رو یه تپه ایستادم و اونطرف یه دشت باز و سبز تا بینهایت، جلومه . نه باهام دوسته و نه سر جنگ داره. همین طور ساکت و بی توقع اونجا زیر آفتاب دراز کشیده بود و دستاشو گذاشته بود زیر سرش. انگار نه انگار که بهش خیره شدم. کفشامو کندم و راه افتادم. پاهامو رو چمنای خنک و مرطوبش می ذاشتم و جلو می رفتم. اون هنوز چشاش بسته بود. سالهای زیادی بدون اینکه متوقف شم رو به جلو حرکت کردم. تا اینکه بالاخره یه روز دیدم که به آخر خط رسیدم. بله ... قصه منم داشت تموم می شد. وقتی برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم ، دیدم نشسته و داره از زیر کلاه حصیریش بهم نگاه می کنه. باورم نمی شد. بهم لبخند می زد ، تا اینکه دست تکون داد و منم خندیدم و دیگه تموم شد.

کلاهشو از سر برمیداره و رو میز میذاره ، خیلی بادقت ،  کمی  آبجو می خوره. قرچ قرچ پنکه سقفی ،بی حال، ادامه داره و صدای کهنه ی جعبه ی موزیک. بیرون آفتاب تندی می تابه ولی تو کافه ظاهرا گرما قابل تحمله.

به صورت پیرش نگاه می کنم و دستاش که پوست نازک و چروکیده ای داره.جدا بازیش معرکه ست.

***

یه گله آدم، از دختر و پسر و پیر و جوون داشتن لای هم می لولیدن. نور نسبتا کم بود. همه جا رو دود گرفته بود.

با ریش انبوه و عینک ، درحالی که دستاشو با حرارت تکون می داد:

 

-         ... حکومت مرکزی دیگه دستش رو شده و حالا نوبته اتحادیه هاست که حرکتشونو پر رنگ تر کنن و حتی اگه لازم باشه باید با مبارزه مسلحانه جلوی دولت واستن . تنها راه حفظ کشورمون اینه...دیگه چیزی از تمدنمون باقی نمونده ... حالا منشور وارونه می شه و از کل به فرد می رسه... ( با کمی مکث سعی می کنه به تک تک حضار نگاه کنه) ... برای شروع جلسه امروز پیمان نامه ای که تنظیم شده قرائت میشه...

چیزای دیگه ای هم می گف. درو بستم. هیچ خوشم نیومد. نمی دونم چه اهمیتی داره که تو برزیل زندگی می کنیم یا کامبوج. اصلا مرزا رو کی درس کرده؟ چه نسبتی بین ما و منطقه ای که توش زندگی می کنیم وجود داره؟ فرهنگ ما، تاریخ مملکت ما، مشاهیر ما، زبان تکلم ما ، چیو می خوایم حفظ می کنیم؟ چرا می کنیم؟ می خوایم تنها ما باشیم؟ خوی غلبه و تهاجم...  اصلا چرا همه دنیا تبدیل به یه کشور نمی شه؟

از خوراکی موراکی هم خبری نبود. فقط مشروب بود و دود سیگار و خودکار و کاغذ.

***

 یه پیریه با زنه چاقش نشسته بودن رو یه کاناپه ی حسابیو، داشتن تلویزیون می دیدن. رفتم و درس بینشون رو کاناپه ولو شدم و با اشاره به پیریه حالی کردم که بشقاب چیپسو بگیره اینطرف. وسط فیلم بود .قسمتی از فیلمه خوب یادمه ، چون عاشق بازیه اون یارو درازه شده بودم ، یه جوری حرف می زدن انگار دارن تکلیف بشر رو واسه همیشه روشن می کنن.

 

***

 

-         آه... پس کلش اینطوری رف جلو... مث این قطعه اپرا .... وقتی به اوج می رسه نمی تونی فک کنی تموم شدنیه ... به محض اینکه تموم می شه می بینی چیزی کم نیست... اشکالی پیش نیومد...با فلوت شروع شد و با فلوت تموم. مستقل و کامل. (با نگاهی به چهره ش) ببینم، تو اون مدت هیچ نخواستی برگردی ، یا تغییر مسیر بدی؟  نخواستی زندگیتو غافلگیر کنی؟ یه حرکت عوضی یا تصمیم آنی؟

به صورتم نگاه نمی کرد، غرق تماشای کف آبجو بود.

***

خونه خیلی وقت بود که مرتب نشده بود. کافی بود انگشتتو رو میز بکشی. از دمه در منظره اینجوری بود: یه مرد مییون سال که صورتش اصلاح نشده بود و ظاهر آشفته اما درگیری داشت ، با عرق گیر نشسته بود پشت میز کار دربو داغونی کنار پنجره. دود سیگاری که تو زیر سیگاری رها شده بود از لابلای نور آفتاب و غبار اتاق می رفت سمت پنجره. یه تخت هم تو اتاق بود و کنارش مقداری کتاب و کاغذ، یه لیوان و یه بطری. بعلاوه صدای حرکت ماشینها ، تلق تلق ماشین تحریر، عر عر یه بچه تو کوچه و  حرکت عصبی کسی تو راهرو.

بد جوری رو دگمه های ماشین تایپ می کوبید. اولش فک کردم یه جور بازیه. اما انگار واقعا داش یه چیزایی تایپ می کرد.

***

 

-         وقتی نتونی مرزا رو حذف کنی، نتونی یکی شی، همیشه یه هسته داری ... دُرُس مث زردآلو ... (به چشام نگاه می کنه و لبخند می زنه) ... این هسته ، این وجود صلب شاید واسه تو محترم باشه اما دقیقا همون مانعی که باعث می شه تو در عین با هم بودن تنها باشی،   می فهمی؟ از این طرف به اون طرف قل می خوره و تو فک می کنی دیگه به کسی احتیاج نداری... حتی به نوازش دستای مادرت... و اینقدر کور می شی که نمی بینی اون پوسته ی سختش اجازه نمی ده که حتی خودت  بهش نزدیک شی...

می بینی؟ بازم تنهایی.

 تو فقط پوسته شو تقویت می کنی و تنها تر می شی. بعد ِ یه مدتی ، دیگه یادت می ره توش چیا می ذاشتی ، اون روزای اول ، که فک کردی داری بزرگ می شی و فقط حملش می کنی. خب... شاید یه روز یکی هسته رو بشکونه و مغزشو بخوره و بگه شیرینه. ولی اون روز تو دیگه زنده نیستی.

ته آجوشو می ره بالا و لیوانو رو میز رها می کنه. حالا نگاهش ، نگران ، دنبال یه جایگزین می گرده. کلاهشو رو سر می ذاره و می ایسته. دستی به شونه هام می زنه و از کافه می ره بیرون.

***

تو نیکره شمالی، رو خشکی ،جایی  با یه طول و عرض جغرافیایی مشخص،شهری بود با خیابونی به اسم خیابون شماره 21. انتهای خیابونه شماره 21 ، جایی که من بزرگ شدم ، یه کوچه بن بست بود . پر از آپارتمانای بی قواره و بد رنگ. مردم اونجا جوره دیگه ای زندگی می کردن. مثلا همشون بلا استثنا از اون وانتای دوکابین قدیمی داشتن یا سالاد گوجه و خیارو با مایونز می خوردن. درای لکنته شونم همیشه خدا وا بود. می تونستی همیجوری سرتو بندازی پایینو و بری بالا، سر میز شام ، و یه ساندویچی چیزی واسه خودت بپیچی. ممکن بود فقط یکی بهت بگه : می تونی اون شیشه سبزی خشکو رد کنی این طرف ... یا مثلا با دهن پر ضر نزن!

یا اصلا چیزی نگه.

روز تولدم بود. اما هیچکی یه تبریک خشک و خالی ام بهم نگف. چه برسه به هدیه و این حرفا. داشتم تو طول خیابون بالا پایین می رفتم و یه قوطی خالیو شوت می کردم. جدا حوصلم سر رفته بود. رسیده بودم دمه کوچه ی بن بست.  

 

 

+ نوشته شده توسط منوچهر در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 11:19 |

زیر گذر فراموشخانه

                                                                                 " ضمن عرض ارادت به استاد ع.ص.خیاط"

 

 

گذر زمان هم نمی تونست پاکش کنه. فراموش شدنی نبود ... جایی حک شده بود.

 

***

 

برق از سر شب قطع شده. بارونِ سیل آسا ، هنو در حال باریدنه. یه شب مرطوب و تاریک. برای این مدت خورد و خوراک کافی با خودم آوردم. چراغ انگلیسی رو روشن کردم و مثلا سرم تو کتابه. یه کتاب  دعای خیلی قدیمیه که  زیر تخت افتاده بود. اما حواسم جای دیگس. به این  فکر   می کنم که جد بزرگم چه جوری اینجا دووم می آورد. دیوارای کاهگلی ، سقف چوبی، بدون تلفن و حتی برقی که دائم قطع می شه. رو تخت ، طاق باز، دراز کشیدم. کتاب  رو سینم  بالا  و  پایین می ره و دستام زیر سَرَمه.تخت اونقدر کهنه‌ست که با هر غلتی ، قرچ قروچش در می آد. دقیقا روبروم ورودی پستوئه. خوش ندارم بهش نگاه کنم. ترس و این حرفا که نه ، اما بدجوری سیاهه. دری چیزی نداره. مثل دهونه‌ی حلق یه موجود درنده‌ست. و با یه جور مکندگی ، همه چیو بسمت خودش می کشه. چشمم  بی اختیار  بسمتش می ره  و  به  سیاهی کبودش زل  می زنه.   بعد  انگار  می کنم که تاریکیش عین یه موجود زنده، آروم و مواج ،تقلا می‌کنه و به خودش می پیچه. واسه یه لحظه نور زیادی از پنجره تو می زنه و تو تاریکی پستو، ترکیبی از  یه  صورت  تو  مُخم  شکل  می گیره. حساب کن چهره پوسیده ملوک خاتون که داره از درد ضجه می زنه. بعد صدای مهیب رعد و برق. بخودم که میام می بینم دارم فریاد می کشم. جیغ خفه شده ای با تمام وجود .

صدای بارون که دوباره را می افته حالم بر می گرده سر جاش. دستام می لرزن هنو. یه دفه ... یه دفه... چیزی می‌شنوم... گوش تیز می کنم... گردن می کشم.

از پنجره بیرونو می پام. ملوک خاتون و آقا میرزا و زکیه آغا و ننه همین زکیه آغا که از قضا بعدها اتفاقایی افتاد و ننه بنده هم شد ، نشستن دور حوض وسط باغ ، رو یه کَت بزرگ  و  قلیون می کشن. تو این تاریکی و بارون. همشون مث ِ گچ سفید شدن. هنو ملوک خاتون و ننه زکیه آغا خوب با هم تا می کردن و کرکر خندشون گاه و بیگاه براه بود. آقا میرزا هم بود. نمی گم خواجه بود ، اما بدش نمی اومد لای زنای فامیل بچرخه و خاله زنک بازیش... ای ملس بود. وایستاده بود کنار تخت و با چپق چوب گردوش  دود دود می کرد و با ساعت زنجیر طلاش ور می‌رف. فانوسشم لبه تخت بود و خاموش نمی شد. زنای فامیلم  ازش بدشون نمی اومد. به  هر  حال  میونه   مردِ بی آزاری بود.  همین رحیم که الان نمی شه تو صورت نخراشیدش نیگا کرد با دختر زکیه آغا دور حوض جفتک می نداخت و عر عر می‌کرد.

 عطر برنج و دود هیزم و بوی گردوی نارس و اسب های آقام تو هوا بود.

 

***

 

سر ظهره. باز تو کوچه صدای اذون بلنده و بوی پیاز داغ. چن تا زن چادری دست بچه هاشونو گرفتن و با یه دست دیگه یه زنبیل پر از خرت و پرت و به سمتی می رن. از جلوی گرمابه اکبر دلاک رد می شم و هُرم گرمای تابستون و بوی نم حموم حالمو خراب می کنه. پایین بازارچه می پیچم تو راسته مسگرا و بعدش قهوه خونه حسن بیک. بوی موندگی و توتون ارزون قیمت و چایی جوشیده و چهره تُرش ، با سبیل از بنا گوش دررفته ،حسن بیک. چشم می چرخونم تاچشمم می افته تو چشم رحیم . اونم خیره می شه تو صورتم. محلش نمی زارم و با اخم و تخم یه گوشه  می شینم.تا دم غروب می مونم و بعدش چن‌تا اسکناس می دم به پادو حسن بیک و می زنم بیرون.

پایین بازارچه دود و مه همه جا رو گرفته. ظلماتیه. تیرای چراغ برقِ چوب روسی هم نَفَس ندارن. گوشه و کنار، آتیشی روشنه و یه عده ، دورش رو زمین پهن شدن. طوری که می گی تیره پشتشونو مثِ سیخ کباب کشیدن بیرون و حالا وا رفتن. نور آتیش تو چشماشون دو‌‌ دو می‌زنه. نر و مادگیشون معلوم نیس. پاره عبایی هم سرشون کشیدن. از گوشه ای صدای رادیو با کلی پارازیت و خش خش میاد. داره یه آهنگ عربیو پخش می کنه . از کمی دور ترصدای ونگ ونگ بچه می آد. یه دیوونه کر و کثیف وسط گذر تلو تلو می خوره و  بی خودی  می خنده و  یه  شعر  بچگونه  رو  می خونه. دستشو دور تیر برق حلقه می‌کنه که زمین نخوره. همچین گرفته که می گی معشوقشه. دور و ور با بشکه پاره و آت و آشغالایی مثِ این، لونه هایی دُرُس کردن و شبو توش صبح می کنن.

فقط نور آتیشاس.

            آسمون بد جوری گرفته. دگمه یقه مو وا می کنم ، تف می ندازم به زمین و سر خرو کج می کنم سمت باغ گردو. از جدم رسیده به بابام و بعدش با کلی کیا و بیا ، با مرگ آقام ، رسیده به من و حالا گاهی سری می زنم. مخروبه باغیه. دیگه کسی توش زندگی نمی کنه. بعد آقا میرزا ،پادوی آقام ،که به امور باغ هم می رسید و گاهی باغبون می فرستاد تا واسه ییلاق آقام آمادش کنه کسی حاضر نشد اونجا زندگی کنه. چو افتاد که جدم با زنش حرفش شده و تو زیر زمین کلکشو کنده و همونجا چالش کرده . همون زیر زمینی که لژ فراماسونری شده بود و یه عده به خیالشون رسیده بود با این لوس بازیا می شه غلطی کرد. حالا روحش معذبه و هر شب می ره تو زیر زمین و بالای سر قبر زنش گریه می کنه. این یکی رو دیگه نتونسته فراموش کنه. حتی حرفش هس که صدای گریه شم شنیدن. خب، منم با همین قصه ها بالاخره بزرگ شدم.

 

***

 

چشام تازه با خواب سبکی، گرم شدن. بوی تعفن به دماغم می خوره. صدای قرچ قرچ در بلند می‌شه. تو نور خیلی کم چراغ، به در نگاه می کنم که خیلی خیلی آروم داره باز می شه. کسی یا چیزی داره در رو  باز می کنه. که بیاد تو. نمی تونم داد بزنم. آخه واسه چی می خواد بیاد تو. تنهام. بارون تند تر شده. نفسم بند اومده. منتظر کسی نبودم. تمام موهای بدنم سیخ شدن. تو سرم انگار دارن تند تند با نوک چاقو روی شیشه خط می کشن. دیوارا بهم نزدیک می‌شن و بعد ازم دور. انگار که تو قایقی چیزی ام. مچاله شدم و چسبیدم به دیوار. در باز شده. از پستو صدای ناله بلند شده. ضجه‌ی ملوک خاتونه. صِداش تو خونه می پیچه. چنتا پرنده از تو پستو می زنن بیرون. دهنم مزه ی خون گرفته. پیچیدگی و زلالی تاریکیِ پشت در و سایه ای از حیات. انبوه نور واسه یه آن. طرح تاری از یه چهره که به من زل زده. درس تو چشام. صورت مهیب جد بزرگه. با همه چین و چروکاش و اخمش و همون تبر حکاکی شده‌ش که الان تو انبار خونه م افتاده. دستمو گذاشتم رو دهنم و دارم جیغ می کشم. جیغ می کشم! طوری که چشام می خوان از حدقه در بیان .با رسیدن صدای رعد، هنوز، وسط تاریکی ،چشمهای بی روحش روشنن و هنوز به من زل زدن. چیزی تو تنم حرکت می کنه. بالا و پایین می‌ره. دهنم خشک شده. چراغ خاموش می شه . صدای تبر تو گوشم می‌پیچه و بعد صدای گریه‌ی  و نعره‌ی  جد بزرگه که باغ رو ورداشته. پرنده ها می خورن به در و دیوار.

 

 

+ نوشته شده توسط منوچهر در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 22:40 |

نیم کره تاریک زمین:

                          خواب زمستانی دایناسورها

 

جیم تو بالکن ایستاده. می بینی! با اینکه تابستونه اما هوا سوز سردی داره. دستاشو گذاشته لبه ی نرده و چشماشو بسته و با لبخندی از سر لذت ، داره هوای تازه رو می فرسته تو ریه هاش. ستاره ها پر نوره پر نورن. یه کلونی از آدمای خوابیده ، دور و ورش، تو تمومه شهر ، پخشن. همشون اون بالشای لعنتیشونو بغل کردن و کپیدن. چشماشون بستس... تکون نمی خورن.

به آپارتمانا نگاه می کنه. پنجره های تاریک. چراغ یکی از اتاقای روبرویی روشن می شه و چند دقیقه بعد خاموش می شه و کمی بعد دوباره روشن می شه. حتی یکی می آد دمه پنجره. جیم بهت زده طوری نگاش می کنه که انگار یه لنگه دمپایی تو بشقاب غذاش پیدا کرده.

 

***

کاف آباژورو روشن کرده و داره صداش می کنه.

 

- جیم ... نصفه شبی اون بیرون چیکار می کنی... یه چیزی تنت کن حداقل ... می خوای همه ی همسایه ها بفهمن... ببند اون درو ،سرده!

 

            بر می گرده تو. با اکراه. کرخ شده. درو می بنده و به خودش می لرزه.

- آه... دیگه خوابم پرید... تو هم امتحان کن ، چن سال به عمرت اضافه می شه ... ووووووو

 

کاف سیگارشو لای دندوناش می چرخونه:

 

- خب شاعری بسه حالا بیا تو بغل عمو... جون تو بدجوری سردشه... حیف که صُب زود باس برم سر کار وگرنه می دونستم با یه پری که نصفه شبی، لب پنجرم نشسته چیکار کنم...

 

حالا از ته سیگارش گرفته و با تامل داره به نوک مشتعلش نگاه می کنه. انگار که دمه یه موش مرده رو گرفته. جیم مث ِ گربه می پره رو تخت و سیگار رو قاپ می زنه.

 

- بگو ببینم ... تو یه روز گرم با یه لباس شیک و پیک که رنگ روشن داره ... چه جوری بستنی قیفی می خوری؟

- سوال بجایی پرسیدی!... دقیقا راهشو بلد نیستم ... اما احتمال می دم اولش راهه دهنمو پیدا کنم و بعد توسط دستم بستنی رو تا جلوش ببرم و تو نزدیک ترین فاصله نگهش دارم و بعد با زبون مشغول شم و ما حصل لیسها رو از طریق دهانه مری به سمت معده هدایت کنم... چه طوره؟

 

حالا یه لبخند زورکی داره با صورتی منقبض. خیلی متین و کنجکاو ، منتظر جواب جیم می شه. با مژه زدنایی مثل میکی ماوس.

 

- بد نیس... اما چیزی که تو خوردن بستنی قیفی تو یه روز گرم مهمه اینه که بتونی درس کنترلش کنی... باید مدیریتش کنی ...زمان محدوده و اگه شل و وارفته باهاش برخورد کنی می رینه تو لباست... اولش شروع می کنه به آب شدن از طرفین و تو باید حواستو به کناره هاش معطوف کنی... اما کمی بعد از قسمت تهش بسمت آستینت حرکت می کنه... می بینی چه جوری بهت ضربه می زنه؟!

- آره ...دُرُس می گی... فقط تو اون لحظات اول ِ که می شه از نوکش ...جایی که قائدتا باید از اونجا شروع کرد و تمومش کرد... خورد.

 

یه دفه اخم می کنه و خفه می شه . انگار که می خواد صدای خیلی گنگی رو بین پارازیتای رادیو تشخیص بده.  لباش طورین که انگار قراره لبای یه گوریلو ببوسن . چروکیده. حالا تو چشمای جیم نگاه می کنه و با فشار زیادی منفجر می شه: 

 

- آه... جیم نصفه شبی اینجا ... درازکش رو تخت ... آه نه... زندگیمو زیرو رو کردی... چطور نفهمیدم... نه ...نه ... باورش سخته... همه ی عمر اشتباه بستنی خوردم و ریدم تو لباسم... تو ...تو...

 

و حمله می کنه بسمت لبای جیم.هر دوتاشون دارن می خندن. قهقهه می زنن.

 

            همه چی فیکس می شه. مثله یه تابلوی نقاشی مبتذل یا یه عکس پورنو. خیام تو یه اتاق کاهگلی زیر نور شمع ،تقویم خورشیدی تنظیم می کنه و ادیسون تو کارگاه درهم وبرهمی از خوشحالی فریاد می کشه و هیتلر فرمان حمله به لهستان رو می ده و تو چین، گردن چشم بادومیا رو با گیوتین می زنن و تو شیلی زنای روستایی با دستماله سفیدِ گره خورده ای رو سرشون ،ساقه های نیشکرو می برن و چایکوفسکی تو یه قایق کوچولوی چوبی رو به آسمون دراز کشیده و دستشو گذاشته زیر سرش و لبخند می زنه و تو اسپانیا انگورای چیده شده رو می ریزن تو سبد و کافکا مسخ رو تموم می کنه و درحالی که انگشتاش رو کاغذان به پشتی صندلیه چوبیش تکیه می ده و آه می کشه. و این لحظه به اندازه همه تاریخ کش می آد و جهان همچنان با سرعت نور بزرگ می شه. اما اون بیرون...تو کوچه های تاریک و مرموز ... کسی از پنجره ش می شاشه تو کوچه ... مثل قطعه پیانویی که تو یه روز طوفانی، از دور می شنویم.  

 

 

+ نوشته شده توسط منوچهر در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 22:38 |

نیم کره تاریک زمین ؛  آیا دایناسورها برخواهند گشت؟

 

 

 

گرمه. لباستو در می آری و پتو رو هم کنار می زنی اما ملافه رو می کشی روت.  نگاهی به ساعت می ندازی و با یه جور عجله بی مورد ، آباژور رو خاموش می کنی و سرتو تو بالش فرو می کنی. پاهات از ملافه بیرون موندن. انگشتای پاهاتو بهم می مالی و سعی می کنی ملافه رو بین دوتا انگشتات کمی پایین بکشی. نمی شه. آه می کشی. آباژور رو روشن می کنی. سعی داری همونطور نشسته ملافه رو راست و ریس کنی. کمیش زیر ب مونده.

 

- ب یه کم برو اونطرف تر، تو رو خدا نگا کن ، من دارم از اینور تخت می افتم  بابا!

 

 صدای ب ، اه و اوه کنان ،در می آد. با قیافه ای له شده و یه چشم نیمه بسته و البته کاملا منطقی:  

- الف ،می خوام دقیقا بهم بگی چرا بیدارم کردی ؟

  

     جوابی ازت نمی خواد ،اما کمی سُر می خوره اونور تر. در حالی که ملافه رو از زیر کونش می کشی بیرون ، بهش خیره شدی ، با اخم. اصلا یادت می ره چرا نصف شب نشستی رو تخت. پس آباژورو خاموش می کنی و ملافه رو می کشی سرت. باز پاهات از زیر ملافه می زنن بیرون. عصبانی می شی و با ناراحتی بالشو بغل می کنی و پلکاتو با زور بهم فشار می دی. ب یه دفه انگار که تو یه مهمونی شلوغ ،بعد از چند دقیقه صحبت ،نفسی گرفته و دوباره می خواد شروع کنه ،انگار که ساعت یازده صبحه و نه سه نصف شب ،بی مقدمه تو تاریکی می گه:

     - لعنت به تو الف، داشتم خواب اون یارو هنرپیشه هه رو می دیدم... داشتیم با هم می رقصیدیم ، موقعی که ملافه رو از زیرم کشیدی ، تازه تنها گیرش آورده بودم ... لعنتی مستِ مست بود. حالا توی نره خرو تنها گیر آوردم. نه خوشگلی نه مستی ... سر صبحونه حقتو کف دستت می ذارم.

 تو می گی:

     - چقدر صدا می دی، تو خواب خروپف می کنی ،وقتی هم که بیداری دائم داری یه چیزی می گی، بینم کل عمرت خیال داری فک بزنی... اون بی صاحابتو ببند،تازه خوابم برده بود.

 

     حالا ب زیر لب ، بشکلی نمایشی مخفیانه، به ریشت می خنده. مدتی می گذره. پلکات سنگین می شن و بدنت شل. آره، داره خوابت می بره. آروم آروم، فرو می ری. یه دفه همه جا روشن می شه. ب آباژورو روشن کرده.

     - ب ، تو شعورت به زندگی جمعی نمی رسه،فقط می خواستم بدونم اینو می دونستی یا نه؟

 

      ب نگاهی نه چندان مهربون بهت می ندازه و بی توجه به حرفت، نصف لششو می ندازه روت و دستشو دراز می کنه تا پاکت سیگارو از رو میز کنار تخت برداره. بیخیال، داره بساط سیگار کشیدنشو جور می کنه،شامل یه بالش واسه پشتش یه زیر سیگاری رو پاش و یه فندک. دود اولین پکش رو هم تو صورتت فوت می کنه. حالا یه لبخند خرکی، که دندوناشو کاملا نشونت بده. ساعت از سه هم گذشته. دیگه نمی شه خوابید. ناامید، بالشو پشتت می ذاری و از ب می خوای که پاکت سیگارو رد کنه اونور. کسی چیزی نمی گه. دو تایی سیگار می کشین و پاهاتونو جلوتون دراز کردین. ب سعی می کنه با دود حلقه درست کنه. بعدش هیولاوار:

     - لامصب چه تیکه ایه... هنوز مزش زیر زبونمه... می تونستم یه لقمش کنم.

 و حلقه تولید می کنه.

  ملوکانه به شصت پات :

     - ببین ... هوا کم کم داره روشن می شه.

      ب می ره که بشاشه. در حینی که داره خالی می شه آواز می خونه. یه دستش به تنبونشه و با دست آزادش بشکن می زنه . بطرز عمیقی مشغول تماشای فعالیتشم هست.

- ب بهت گفتم دیگه از پنجره نشاش...صابخونه بهم تذکر داده که اگه بازم از پنجره بشاشیم می دونه باهامون چیکار کنه.

 ب کارشو تموم کرده:

     - کی از پنجره شاشیده حالا... بهش بگو می تونه از کلاغا هم بخواد که تو حیاطش نرینن؟

 

     پنجره رو باز می ذاره تا کمی هوا بیاد تو. سوز سردی داره. آباژورو خاموش می کنه و پتو رو می کشه روش. به تو پتو نرسیده. زیر ملافه مچاله می شی. کمی تحمل می کنی ، ولی سردته. در حالی که پشتت به اونه دستتو دراز می کنی و کمی از پتو رو می کشی رو خودت. دو سه دقیه بعد ب آباژورو روشن می کنه.

     - الان پاره می شه، شل کن این پتو رو، نگا کن چه جوری داره می کشتش...

 

     ب بلند شده تا پتو رو صاف و صوف کنه و تو این فاصله سیگاری هم روشن کرده.تف به این زندگی. تو هم یه دونه روشن می کنی. اما خیال داری بعدش بخوابی. هوا دیگه گرگ و میش شده.

     دوباره کله فشرده شده تو بالش و چشمای گود افتاده و بدن کوفته و زیر سیگاری که پر شده و چراغی که خاموش می شه ... در می زنن ، صابخونه با صدای نه چندان مهربونی داره می پرسه بازش می کنین یا درو بشکنه!

+ نوشته شده توسط منوچهر در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 23:0 |