انجمن الكلي هاي بي نام و نشان

چند نفر سر جاشون پا به پا مي شن. نور كمه. گرماي شكم وار و مرطوب... رنگ قرمز... صداي طپش قلب... طعم شور خون... بوي نفس انسان... موهاي خيس و بلند... درد. نمي شه نفس كشيد... انگار شيرجه زدي و هنوز زير آبي. چيزي مفهوم نيست. انگيزه اي واسه اومدن به سطح آب، نه، جريان آب مي بَرَدت...
***
- من چيزيو شروع نكردم، اتفاقي بود كه تو زندگيم افتاد...
صداي سوت كتري.
- اوووو... باشه من همه ي اينا رو قبول دارم ولي يه نگاهي به خودت بنداز... چيزي از اوني كه ميشناختم باقي نمونده... همشو تو قمارت باختي... تو مسخ شدي. هر چي كه جمع كرده بودي ، دادي. من ميگم چرا همه ي پولتو رو يه اسب گذاشتي؟ مي فهمي چي مي گم؟ همه چيتو... حالا كه اسبت باخته ... حالا كه همه چيو فهميدي... زير صفري...
***
جعبه خالي دستمال تو دستشه. ب باهاش دست نمي ده. سراسيمه: " اوه اوه...چه افتضاح ! ... يه نگاهي تو آينه بنداز، انگار جزامي چيزي گرفتي..." درو ميبنده و كنار آتيش شروع به ور زدن مي كنه. انگار كه كار درمان الفو تموم كرده.
- آخه پسر اين چه بازي بود كه شروع كردي؟ هيچ خوشم نيومد...
الف ، بي توجه ،داره در دستمال جديديو باز مي كنه .
- تو يادته من كجا وايستاده بودم؟ چه غلطي مي كردم؟ اصلا چه اهميتي داشت... فرداش صبح كه از خواب بيدار شدم اتفاق عجيبي افتاد. نمي دونستم چيكار بايد بكنم. يادم نمي اومد. همه چي گم شده بود. همه ي سر نخا. تا اينكه جيم درو باز كرد و اومد تو و بدون مقدمه گفت اين چه لجني كه توش غوطه وري. شروع كرد به تر و تميز كردن خونه. من همينطور مبهوت حركاتش بودم. من ديگه، من ديروز نبود. مي گي باس چيكار مي كردم؟ انگار مي رقصيد. مث زنايي مي رقصيد كه آخر شب تو كافه هاي پايين شهر، ديگه هر چي دارن رو مي كنن ... ديدي؟ ... از ته دل... آخرين تيراي تركش ... حتي اسمم يادم نبود. بهم گفت يه كم هيزم بيار داره سرد مي شه. منم پاشدم و رفتم و كلي هيزم شكستم. طوري كه انگار تموم رسالت زندگيم، شكستن هيزم بود... چي مي گي بهش؟ برگشتن به آغوش مادر؟ حيات دوباره؟ تركيدن "من "؟ ليبيدوي كپك زده؟ محو شدن در ديگري؟ زنداني با اعمال شاقه؟ ولي هر چي بود تازه بود و دوس داشتني... ب ، نه ماه كه تكميل شه، بچه به دنيا مي آد... چه بخواي و منتظرش باشي و چه نه...
دوباره برف باريدن مي گيره. بي صدا. الف سيگار آتيش زده ولي بش پك نمي زنه.
- خب آره... دُرُس مي گي ولي ادامه دادن و ندادنش دست تو بود. پا به پا اومدن يا غرق شدن؟ انتظار بيشتري داشتم ازت... ولي تو ريدي... با اوني كه مي خوام باشي خيلي فاصله داري... حتي با اوني كه خودت مي خواي... تازه در مورد جيم هيچي نمي گم...
***
براي خودش يه چايي مي ريزه و كنار آتيش ولو مي شه. پالتوش هنوز تنشه. الف دوباره پشت ميز نشسته و دوباره به دو كاج برفي نگا مي كنه.
- چي جمع كرده بودم؟ يه مشت آت و آشغال كه حتي اجازه نمي دادند درست راه برم... مي دوني، باختنم هم با شكوه بود... نمي دونم... باخت... سراشيبي... سقوط... فرو رفتن... هر چي كه بود،لازم بود. همونجوري بود كه انتظار داشتم. محكم اما با نرمي و ظرافت. يه شكست اصيل. نمي خوام جر بزنم ولي باختنم لذت بخش بود. بدون اينكه اراده كنم شروع شد و بدون اراده من تموم. انگار از قبل مي دونستم... تصوير آخر هر روز و هر شب با من بود... حتي چهره ي اون يارو... مي دونم... جاي اين ضخم براي هميشه روي روحم مي مونه... دُِِرُس همونجايي زد ، كه بايد مي زد... ناك اوت... لعنتي!
اشكاي الف روي صورتش سر مي خورن. جعبه ي دستمال هنوز تو دستشه. سيگارشو فراموش كرده. ب ،با دهان باز، به فنجونش نگا مي كنه. مطمئن نيست اون جسم شناور روي چاييش حشره ست يا پوره ي چايي. جيم مثل هر عاشقونه ي كلاسيك ديگه اي ، تو يه روز برفي با يه چمدون و يه كلاه روي سرش ، تو ايستگاه به انتظار قطار ايستاده. يه مرد عينكي از دور دست تكون مي ده.
***
نمي شه گفت خوشحالن يا افسرده، ... سر جاشون واستادن و برف سر شونه هاشونو نمي تكونن. حتي نمي شه گفت زندن يا مرده ، چه حيات شگفت انگيزي ...
- تو هنرپيشه يه تئاتر بودي. اونم همينطور... حالا ديگه اجراي اين تئاتر تموم شده. ديگه كسي واسه ديدنش نمي آد. يالا ديگه... بايد گريم رو پاك كرد و رفت خونه. تا اينكه يكي زنگ بزنه و بگه توي يكي از اون عاشقونه هاي اشك در آر بازي مي كني يا نه؟ ... همينطوري واستادي رو صحنه و به عشق از دست رفتت ... بسه ديگه... نگا كن همه رفتن... حتي عشقت... ببينم تو اين مدت كي پول بيليط جمع مي كرد؟!
الف سرما خورده و دماغش كيپه . تو اتاق بوي گچ نم خورده مياد. زمستون پر برفيه. مثه هر روز، بازم آسمون ابريه. رو صندلي پشت ميز نشسته و از پنجره به دو درخت كاج برف گرفته نگاه مي كنه. صداي سوختن چوب و غار غار كلاغا... بجز اونا كس ديگه اي اون دور و ور نيست.
روي همه چيز برف نشسته. زمستون سختي پيش روست.




